تبليغاتX
من و خدا

من و خدا

یا حبیب من لا حبیب له
این وبلاگ تعطیل شد

از دست یک فضول

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت2:58توسط دختر پاییز |
چقدر سخته که دلتنگ کسی باشی که دلتنگت نیست

چقدر سخته یاد کسی باشی که خیلی وقته فراموشت کرده

چقدر سخته که دیگه نباید دلتنگ باشی یا دلتنگیتو نشون بدی

مبادا کسی بفهمه که تو دلت هنوز هم تنگ میشه

8 فروردین امسال درست 6 ماهه که اون رفته

کسی که چند ساعت هم نمیتونست ازت بیخبر بمونه و هر دقیقه و ساعت با اس ام اس و میس کال و زنگ ازت خبر میگرفت الان نزدیکه 6 ماهه که نمیدونه حتی زنده ای یا مرده ،اون هم تو وضعیت اسفناکی که ولت کرد و تنهات گذاشت

روزهای عید چقدر سخت میگذره

هر چقدر سعی میکنی یاد عید پارسال و پیارسال که تو هر لحظه اش اون بود نیوفتی باز هم نمیشه!!

هر چقدر سعی میکنی بعد حدود 6 ماه دیگه به خاطرش گریه نکنی باز هم نمیشه!!

هر چقدر سعی میکنی که قیافه اش حرفاش تو اولین و آخرین ملاقات تو مسجد جمکران و حرم حضرت معصومه رو از ذهنت پاک کنی باز هم نمیشه!!

به خدا همه حرفاش همه دیوونه بازیهاش هنوز یادمه!!

کاش هیچوقت به زور منو وارد بازی مسخره زندگیش نمیکرد!!

کاش هیچوقت به زور وارد زندگیم نمیشد و اینجوری زندگیمو داغون نمیکرد!!

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت14:54توسط دختر پاییز |
سال نو مبارک

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت20:14توسط دختر پاییز |
حالم از زندیم بهم میخوره

یه زندگی راکد و تکراری

بی هدف

پوچ

یه خونواده افسرده

نه رفت وآمدی ، نه مهمونی، نه بیرون رفتنی، نه تفریحی، نه تنوعی، یه خونواده کاملا سنتی، یه خونواده کاملا مرد سالار

من که کنکورمو گند زدم همش تو خونه تا شهریور که نتایج بیاد باید افسرده تر و روانی تر بشم، خواهر کوچیکم که داره واسه کنکور درس میخونه تنها تنوعش یه کلاس قرآن بود تو هفته یه بار که اونم دیگه خونواده محترمم اجازه ندادن، و فقط خواهر وسطیمه که چون اینجا دانشجوه به بهونه دانشگاه میتونه رنگ بیرونو ببینه!!

بهشون گفتم باید برم دکتر اعصاب، هنوز پشت گوش انداختن، گفتم لاقل اسممو تو یه کلاسی جایی بنویسین پوسیدم همش تو خونه موندم، انگار دارم با دیوار حرف میزنم، با همه فامیل قهرن!!نه خونه کسی دوستی آشنایی میذارن بریم، نه اونها حق دارن خونه ما!! انگار زندانه اوینه !!

دیگه از اینترنت که تنها و تنها سرگرمیمه هم خسته شدم، از بس میخوابم خسته شدم، میخواستم یه جای دور دور دور قبول بشم، جایی که از دست همه راحت شم!! جایی که برم و برنگردم !!ولی انگار خدا هم با اینها دستش تو یه کاسه اس!! با اون همه سختی که واسه درس خوندنم کشیده بودم، با اون هم روحیه داغون ب و روز درس میخوندم با چشمهای گریون!! اما واقعا در برابر اون همه تلاش خیلی کنکورمو خراب کردم!!

از خداشونه همین دور و برا قبول شم تا راحت دوباره به زنجیرم بکشن! مثل دوره کارشناسی که با اینکه شهری که اونجا درس میخوندم تا محل زندگیم یه ساعت و نیم فاصله داشت ، تو مدت 4 سال حتی یه بار نذاشتن خودم برم و بیام و همیشه اسکورتم کردن، چقدر به خاطر این رفتاراشون تحقیر شدم پیش دوستام، چقدر باید به همه تو ضیح میدادم که من مشکلی تو گذشته ام ندارن و اینها همش سخت گیری بی مورد هست!! اما سنگینی نگاه دوستام آزارم میداد!!

خدایااااااااااااا آخه چرا این همه عذابم میدی؟ مگه من چی کار کردم؟

میدونم الان همه فکر میکنید خودم باید یه تنوعی ایجاد کنم، اما تو این خونواده که ما 3 تا دختر و مامانم حق نداریم تا سر کوچه بدون اجازه بریم بیرون من چی کار میتونم بکنم!! هر چی زور میزنم بهونه جور کنم به بهونه کلاس و این چیزا برم بیرون تا افسرده نشم نمیذارن!!

به خدا ظلمه!!

خسته ام از این زندگی، از آدمهاش!!

خسته ام!!
+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت23:36توسط دختر پاییز |
باز هم محرم اومد

باز هم بوی غربت

تو رو خدا دوستای گلم تو این شبها و روزها دعا واسه دلهای شکسته یادتون نره

تو رو خدا یادتون نره کسی اینجا هست که اونقدر بده که نیاز به دوستایی مثل شما داره تا سفارششو پیش خدا و امام حسین کنن که یه نگاهی هم به به این دختر بندازن!!

دعام کنین !!

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت2:15توسط دختر پاییز |
چرا نمیتونم فراموشش کنم!! چرا؟؟؟؟؟؟
سلام

نمیدونم دوباره چم شده!! حالم خوب نیس!! اصلا اصلا خوب نیستم!!

امروز بعد از ظهر دوست خواهرم اومده بود خونه، دوس من هم هست، اما اصلا خوب نبودم برم باهاش حتی یه سلام علیک معمولی کنم!! خسته و افسرده بودم!! گرفتم خوابیدم!! از سه و نیم ظهر خوابیدم تا 7 عصر!!!

هر چی مامانم و آبجیام اومدن بیدارم کنن گفتم خوب نیستم، میخوام بخوابم، باز اینجوری شاید آرومتر میشدم!!

ولی باز هم تو خواب اونو دیدم!! بهم زنگ زده بود، کلی باهام حرف زد، هر دومون شاد و خوشحال بودیم، حتی با مامانم هم حرف زد!!خیلی حس خوبی داشتم که داشت با مامانم هم صحبت میکرد!!

خیلی خواب خوبی بود، یه عالمه گفتیم و خندیدیم، درددل کردیم!!

حس میکردم دیگه هیچ غم و غصه ای ندارم!!

ولی وقتی بیدار شدم دیدم باز هم خواب بوده!!!!!

خدایاااااااااااکمکم کن

چرا نمیتونم فراموشش کنم!! چرا؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت0:53توسط دختر پاییز |
خواب
دیشب و امروز مراسم عروسی داییم بود که نرفتیم!!! فردا هم پاتختیه!! باز هم نمیریم!!!

اوضاع همه بهم ریخته اس!!

من هم همینطور!! غم و غصه های قبلیم یه طرف، این موضوع هم یه طرف!!

دیشب خیلییییی دلم گرفته بود!! خیلی گریه کردم، دوباره یاد اون افتاده بودم، اونقدر تو خیالاتم باهاش حرف زدم و گریه کردم که نگو!! خیلی دلم براش تنگ شده بود،میگفتم یعنی الان کجایی؟؟ داری چی کار میکنی؟ حالت خوبه ؟ میدونی که دلم هنوز هم برات تنگه؟؟ اصلا منو یادت هست؟؟؟؟؟

هی حرف میزدم و گریه میکردم!! یاد پارسال عید غدیر افتاده بودم، همون موقع که مراسم عقد دوستم بود و با مامانم رفته بودیم مراسم!!! تو مراسم همش جای عروس و دوماد، خودم و اونو تصور میکردم!! بعد هم که اومده بودم خونه، همه آرزوهامو خواسته هامو و عشقو علاقه مو با گریه تو وبلاگمون نوشتم !! و آرزو کردم که ما هم بهم برسیم!!! اماااااااا حالا چی!! هیچی!! همه چی از دست رفت!! یعنی اون نخواست!!!

یاد اون خاطره ها داشت آتیشم میزد دیشب!!! از خدا خواستم لاقل منو ببره تو خوابش بگه که هنوزم دوسش دارم!! از خدا خواستم که اونو بیاره تو خوابم تا ببینم هنوز هم منو یادش هست یا نه؟؟؟!!!

آآآآآآآآآخخخخ خدااااا!!!

خوابیدم!! تو خواب دیدم ازش برام یه نامه اومده!! یه کارت پستال خیلی خوشگل که توش با خط خودش یه شعر قشنگ نوشته بود!! متن شعر و یه متن که اسم خواهر برادرش هم بود زیاد یادم نمیاد!! فقط یادم میاد زیر متن شعر نوشته بود : چرا تو وبلاگ نمی نویسی؟؟

تو خواب چقدر خوشحال بودم؛ گفتم دیدی برگشت؟ دیدی هنوزم دوسم داره!!دیدی؟؟؟

اما وقتی بیدار شدم دیدم همه چی خوابه!!!!باز هم بغض!!!

گاهی وقتا که میای سر روی شونم میذاری

همه غصه هارو از دل من ور میداری

اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره

وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت1:16توسط دختر پاییز |
دعاااااااااااااااااااااااااااااام کنین
سلام دوستای خوبم

خوبین؟

خوشین؟ عیدتون مبارک باشه!!

راستش من مثل همیشه خوب نیستم، یعنی خیلییییی بدم، وضع جسمی و روحیم خیلی خرابه!!

برام دعا کنین!!

کارم هر روز گریه اس!! نمیدونم کی آرووم میشم!!

فردا عروسی داییمه !! ولی ما نمیریم!! به خاطر مشکلاتی که پیش اومد، ما دیگه نمیریم، مامانم خیلی ناراحته، ما هم همینطور!!

اوضاع  خیلی بهم ریخته اس!!

درس هم اصلا نمیتونم بخونم!!

خواهرام نمیدونم چا صبح تا شب اسم اون... رو پیشم میارن ، هی تعریف میکنن، هی ماجرای قم و مشهد رو واسم یاد آوری میکنن که وای خیلی پسر خوبی بود!!

دلم خیلییییییییی میگیره، همش گریه، گریه، گریه!!!

خدااااااااااااااا کمکم کن!!

اصلا اون الان احتمالا ازدواج هم کرده ، چون تحت فشار بود، ولی من خر ...........

سرم درد میکنه!!!

دارم میمیرمممممممممم!!

وسایلمو تو اتاق جوری چیدم که همه چی انگار جدیده، طبقه بالا تو اتاق اولیم که اولین بار باهاش چت کردم تقریبا اصلا نمیرم، سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی نمیشه!!!!!!!!!!!!

خیلیییییییی داغونم، دلم میخواد حرف بزنم، درد دل کنم، کامپیوترو ببینن که روشنه منو میکشن!!!!

خداااااااااا دردمو به کی بگم؟؟؟

دارم می ترکم !!!!!!!

کمکم کن!!!

بچه به مولا علی قسمتون میدم برام دعا کنین، دعا کنین فراموشش کنم، دعا کنین درس بخونم، دعا کنین قبول شم ارشد!!دعام کنیییییییین!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت0:23توسط دختر پاییز |
سلام دوباره
سلام

خوبین؟

از وقتی اودیم این یکی خونه مون نتوستم آپ کنم، آخه پاور کامپیوتر سوخته بود، بابام هم نمیبرد درستش کنه، امروز هم چون ثبت نام کنکور خواهرم بود مجبور شد ببره درستش کنه!!

حال و روزم ای،مثل همیشه، دلم خیلی میگیره، خیلی وقتها گریه میکنم، به یاد گذشته ها، وضع درسام افتضاحه، احتمالا امسال اصلا مجاز هم نشم دیگه!! قرار بود عید غدیر عروسی داییم باشه، دو سال بود تو حسرت عروسیش بودم، گفتم تو روحیه داغونم هم تنوعی میشه، ولی انگار همه با ما بدن!! هیچ کس نمیخواد ما تو عروسی باشیم!! شاید هم باز قسمت نیس!!

امسال 16 آذر روز تولدم هم واقعا باورم شد که دیگه همه چی تموم شده!! پارسال درست در اولین ثانیه های 16 آذر قبل از همه چند تا اس ام اس تبریکش برام اومد؛ چقدر خوشحال بودم، اون هم خوشحال بود!!

ولی امسال .......

از همون اولین ثانیه های شروع 16 آذر هر 3 تا خطم رو هی تو گوشی مینداختم، تا شاید یه اس ام اس ازش برام بیاد، همش چشمم به گوشی بود، اما....

تا آخرین لحظه های 16 آذر هم هیچ خبری ازش نشد!!!

روز بعدش هم هی خط هامو چک میکردم!! نمیدونم چرا!!

ولی نبود که نبود!!

اون منو فراموش کرده بود کاملا!!!نمیدونم چرا انتظار بی خود داشتم که روز تولدمو بهم تبریک بگه!!

نمیدونم!! ولی همش سعی میکردم بهش فکر نکنم، اما هی بغضی تو گلوم داشت خفه ام میرد، و هر چند ساعت می ترکید و اشکام صورتمو خیس خیس میکرد!!!

آخخخخخخخخ که چقدر دلم گرفت 16 آذر!!

اما دوستای گلم بخصوص شما: یلدا و سمیه خوبم !! ازتون ممنونم !! نمیدونید تو این اوضاعی که دارم چقدر حضورتون، لطفتون، دلگرمی هاتون آروومم میکنه!! چقدر خوشحال شدم که شما تولدمو فراموش نکرده بودین!!

خیلیییییییییییییییی دوستون دارم!!

اعیاد قربان و غدیر رو هم همه به مسلمونا بخصوص به دوستای گل خودم تبریک میگم، تو رو خدا منو هم موقع دعا فراموش نکین!!

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت21:49توسط دختر پاییز |
امروز یا فردا دیگه آخرین روزیه که تو این خونه هستیم، پارسال تابستون از خونه خودمون اومده بودیم اینجا، یه مدت خونه مون رو اجاره دادیم، و بعد از یه مقدار تعمیرات دیگه داریم میریم اونجا!!!

حس غریبی دارم، همیشه اسباب کشی یه حال و هوای غریبی داره، به خصوص این خونه، که تو اومدنمون ، وسایل چیدن و زندگی توش، تو هر لحظه اش با .... خاطره داشتم، دلم واسه اتاقم که بهترین و شادترین لحظه هام که حرف زدن و خندیدن با اون  و بدترین خاطراتم که جدایی ازش بود و گریه و زاری هام برای اون بود رو تو خودش جا داده ، تنگ میشه!!

دلم واسه پشت بوممون که حیاطمونم بود و زمستون آدم برفی درست کردم و کنارش وایسادم و عکس گرفتم و هیچوقت قسمت نشد اون عکسهارو براش بفرستم ، تنگ میشه!!

دلم واسه کوچه مون که هر وقت دلم میگرفت میرفتم کنار پنجره و پشت درختی که جلوی پنجره اتاقمو گرفته بود قایم میشدم و کوچه و آدمهاشو و برف و بارونو تعطیلی بچه مدرسه ای هارو نگاه میکردم ، تنگ میشه!!

دلم تنگ میشه!!

شاید قسمت اینه!! شاید خدا میخواد خاطره های اونو یواش یواش از ذهنم پاک کنم!! البته تو اون خونه مون هم خیلی با هم بودیم، اصلا اونجا آشنا شدیم، ولی گفتم که اونجا هم برم دیگه اتاق قبلیم نمیرم، میرم طبقه پایین!!!

هنوزم وقتی تنها میشم، فکر میکنم هست و باهاش تو تنهایی هام حرف میزنم، گریه میکنم، هنوزم نتونستم به خودم بقبولونم که نیس!!!

بهر حال دارم دوباره شروع میکنم، دوباره بعد از حدود دو ماه دیوونگی شروع کردم به درس خوندن!!

برام دعا کنین دوستای گلم!!

راستی دوستایی که از وبلاگ قبلیم منو میشناسین لطفا وبلاگ منو تو قسمت پیوندهاتون قرار ندین، ممنونتون میشم، راستی میتونین منو دختر پاییز صدا بزنین!!

بازم ممنونم دوستای گلم!!

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت14:24توسط دختر پاییز |